X
تبلیغات
ایران کهن تر از تاریخ - آرش کمانگیر

ایران کهن تر از تاریخ

این وبلاگ جهت اطلاعات عمومی ست و از هیچ فکر و اندیشه و شخصی حمایت نمی کند.

آرش کمانگیر

آرش کمان گير

 وقتي افراسياب به ايران زمين حمله کرد(در زمان منوچهر )براي نابودي اين سرزمين حيله انديشيد و قرار شد مرز طرفين با تير مشخص شود.تيروکماني ساختند و به دست آرش يا ارخش (که مردي مقدس و پاک بود)سپردندو او به البرز کوه رفت بدنش را عريان کرد و تير را در کمان نهاد.تير او از کوه ائيريوخشت به طرف کوه خوانو ت پرتاب شد. روز پرتاب را روزي از فروردين يا 13 تيرو خبر فرود آن را 14 تير ميدانند(اما ظاهرا به علت تشابه اسمي ماه تير با تير کمان ،احتمالا فروردين صحيح تر است).تير او در طلوع خورشيد پرتاب شد و از طبرستان به بادغيس رسيدو در حال فرود بود که به فرمان ايزدي فرشته اي آن تير را هدايت کرد و غروب در محلي به نام کوزين فرود آمد.تير به درخت گردويي خورد و مرز تعيين شد.اما آرش که تمام نيروي خود را گردآورده بود ،پس از پرتاب تير بدنش تکه تکه شد.آرش يا ارخش ،بهترين تيرانداز آريايي ها بود.

 

آرَشِ کَمانگير نام يکي از اسطوره‌هاي کهن ايراني و همچنين نام شخصيت اصلي اين اسطوره است.

 

اسطوره آرش کمانگير از آن دسته داستان‌هايي است که در اوستا آمده و در شاهنامه از آرش در سه جا با افتخار نام برده شده ولي داستان آرش در شاهنامه نيامده است.[1]* ولي در کتابهاي پهلوي و نيز در کتاب‌هاي تاريخ دوران اسلامي به آن اشاراتي شده‌است. در اوستا آرش را اِرِخشه خوانده‌اند و معنايش را نيز کساني معناهايي کرده‌اند. از آن دسته «تابان و درخشنده»، «دارنده ساعد نيرومند» و «خداوند تير شتابان». داستان آرش به روزگار منوچهر باز مي‌گردد که سپاه توران خاک ايران را لگدمال سم سواران خود نموده‌اند. سرانجام تورانيان پيشنهاد آشتي را مي‌پذيرند با اين شرط که کمانداري ايراني برفراز البرزکوه تيري بياندازد که تير به هر کجا نشست آنجا مرز ايران و توران باشد. آرش داوطلب اين کار مي‌شود. به فراز البرز مي‌رود و تير را پرتاب مي‌کند.[2]* هستي‌اش را بر پاي تير مي‌ريزد؛ پيکرش پاره پاره شده و در خاک ايران پخش مي‌شود و جانش در تير دميده مي‌شود. تير بر تنه درخت گردويي در کنار آمودريا مي‌نشيند و آنجا مرز ايران و توران مي‌شود.[3]* بسياري آرش را از نمونه‌هاي بي‌همتا در اسطوره‌هاي‌ جهان دانسته‌اند؛ وي نماد جانفشاني در راه ميهن است. همچنين ،ابوريحان بيروني ، در کتاب خود به نام «آثارالباقيه» نيز به هنگام توصيف «جشن تيرگان»، داستان آرش را بازگو مي‌کند و ريشه اين جشن را از روز حماسه آفريني آرش مي‌داند.

 

 

آرش در ادبيات معاصر

سياوش کسرايي چامه‌سراي ايراني نيز چامه‌اي به نام آرش کمانگير و با موضوع آرش دارد که در پي مي‌آيد:

 

برف مي‌بارد؛ برف مي‌بارد به روي خار و خاراسنگ. کوه‌ها خاموش، دره‌ها دلتنگ، راه‌ها چشم انتظار کارواني با صداي زنگ... بر نمي‌شد گر ز بام کلبه‌ها دودي، يا که سوسوي چراغي گر پيامي مان نمي‌آورد، ردِّ پاها گر نمي‌افتاد روي جاده‌ها لغزان، ما چه مي‌کرديم در کولاک دل آشفته? دم سرد؟ آنک، آنک کلبه‌اي روشن، روي تپه، روبه روي من...

 

در گشودندم. مهرباني‌ها نمودندم. زود دانستم، که دور از داستان خشم برف و سوز، در کنار شعله? آتش، قصه مي‌گويد براي بچه‌هاي خود عمو نوروز، «... گفته بودم زندگي زيباست. گفته و ناگفته، اي بس نکته‌ها کاينجاست. آسمان باز؛ آفتاب زر؛ باغ‌هاي گل؛ دشت‌هاي بي در و پيکر؛

 

سر برون آوردن گل از درون برف؛ تاب نرم رقص ماهي در بلور آب؛ بوي عطر خاک باران خورده در کهسار؛ خواب گندم زارها در چشمه? مهتاب؛ آمدن، رفتن، دويدن؛ عشق ورزيدن؛ در غم انسان نشستن؛ پا به پاي شادماني‌هاي مردم پاي کوبيدن؛

 

کار کردن، کار کردن؛ آرميدن؛ چشم انداز بيابان‌هاي خشک و تشنه را ديدن؛ جرعه‌هايي از سبوي تازه آبِ پاک نوشيدن؛

 

گوسفندان را سحرگاهان به سوي کوه راندن؛ هم نفس با بلبلان کوهي آواره خواندن؛ در تله افتاده آهوبچگان را شيردادن و رهانيدن؛ نيم روز خستگي را در پناه دره ماندن؛

 

گاه گاهي، زيرِ سقفِ اين سفالين بام‌هاي مه گرفته، قصه‌هاي درهم غم را ز نم نم‌هاي باران‌ها شنيدن؛ بي تکان گهواره? رنگين کمان را در کنار بام ديدن؛

 

يا، شب برفي، پيشِ آتش‌ها نشستن، دل به رؤياهاي دامن گير و گرمِ شعله بستن...

 

آري، آري، زندگي زيباست. زندگي آتش گهي ديرنده پابرجاست. گر بيفروزيش، رقص شعله اش در هر کران پيداست. ورنه، خاموش است و خاموشي گناه ماست.»

 

پيرمرد، آرام و با لبخند، کنده‌اي در کوره? افسرده جان افکند. چشم هايش در سياهي‌هاي کومه جست وجو مي‌کرد؛ زير لب آهسته با خود گفت وگو مي‌کرد:

 

«زندگي را شعله بايد برفروزنده؛ شعله‌ها را هيمه سوزنده. جنگلي هستي تو، اي انسان!

 

جنگل، اي روييده آزاده، بي دريغ افکنده روي کوه‌ها دامان، آشيان‌ها بر سرانگشتان تو جاويد، چشمه‌ها در سايبان‌هاي تو جوشنده، آفتاب و باد و باران بر سرت افشان، جان تو خدمت گرِ آتش... سربلند و سبز باش، اي جنگلِ انسان!

 

«زندگاني شعله ميخواهد»، صدا سرداد عمو نوروز، شعله‌ها را هيمه بايد روشني افروز. کودکانم، داستان ما ز آرش بود. او به جان خدمت گزار باغ آتش بود.

 

روزگاري بود؛ روزگار تلخ و تاري بود. بخت ما چون روي بد خواهان ما تيره. دشمنان برجان ما چيره. شهرِ سيلي خورده هذيان داشت؛ بر زبان بس داستان‌هاي پريشان داشت. زندگي سرد و سيه چون سنگ؛ روزِ بدنامي، روزگار ننگ. غيرت اندر بندهاي بندگي پيچان؛ عشق در بيماري دل مردگي بي جان.

 

فصل‌ها فصلِ زمستان شد، صحنه? گلگشت‌ها گم شد، نشستن در شبستان در شبستان‌هاي خاموشي، مي تراويد از گلِ انديشه‌ها عطر فراموشي.

 

ترس بود و بال‌هاي مرگ؛ کس نمي‌جنبيد، چون بر شاخه برگ از برگ. سنگر آزادگان خاموش؛ خيمه گاه دشمنان پرجوش.

 

مرزهاي مُلک، همچو سرحدّات دامن گسترانديشه، بي سامان. برج‌هاي شهر، همچو باروهاي دل، بشکسته و ويران. دشمنان بگذشته از سرحدّ و از باور... هيچ سينه کينه‌اي در بر نمي‌اندوخت. هيچ دل مهري نمي‌ورزيد. هيچ کس دستي به سوي کس نمي‌آورد. هيچ کس در روي ديگر کس نمي‌خنديد.

 

باغ‌هاي آرزو بي برگ؛ آسمان اشک‌ها پربار. گرم رو آزادگان در بند؛ روسپي نامردمان در کار...

 

انجمن‌ها کرد دشمن؛ رايزن‌ها گردِ هم آورد دشمن؛ تا به تدبيري که در ناپاک دل دارند، هم به دست ما شکستِ ما برانديشند. نازک انديشان شان، بي شرم،- که مباداشان دگر روزِ بهي در چشم،- يافتند آخر فسوني را که مي‌جستند... چشم‌ها با وحشتي در چشم خانه هر طرف را جست وجو مي‌کرد؛ وين خبر را هر دهاني زيرِ گوشي بازگو مي‌کرد.

 

«آخرين فرمان، آخرين تحقير... مرز را پروازِ تيري مي‌دهد سامان! گر به نزديکي فرود آيد، خانه هامان تنگ، آرزومان کور... ور بپرّد دور، تا کجا؟ ... تا چند؟ ... آه! ... کو بازوي پولادين و کو سرپنجه? ايمان؟»

 

هر دهاني اين خبر را بازگو مي‌کرد؛ چشم ها،‌بي گفت و گويي، هر طرف را جست و جو مي‌کرد.»

 

پيرمرد، اندوهگين، دستي به ديگر دست مي‌ساييد. از ميان دره‌هاي دور، گرگي خسته مي‌ناليد. برف روي برف مي‌باريد. باد بالش را به پشتِ شيشه مي‌ماليد.

 

«صبح مي‌آمد – پيرمرد آرام کرد آغاز، - پيشِ روي لشکر دشمن سپاهِ دوست؛ دشت نه، دريايي از سرباز...

 

آسمان الماسِ اخترهاي خود را داده بود از دست بي نفس مي‌شد سياهي در دهان صبح؛ باد پر مي‌ريخت روي دشت باز دامن البرز.

 

لشکر ايرانيان در اضطرابي سخت دردآور، دو دو و سه سه به پچ پچ گرد يکديگر؛ کودکان بر بام، دختران بنشسته بر روزن، مادران غمگين کنارِ در.

 

کم کمَک در اوج آمد پچ پچ خفته. خلق، چون بحري برآشفته، به جوش آمد؛ خروشان شد؛ به موج افتاد؛ برش بگرفت و مردي چون صدف از سينه بيرون داد.

 

«منم آرش، - چنين آغاز کرد آن مرد با دشمن؛ - منم آرش، سپاهي مردي آزاده، به تنها تير ترکش آزمون تلختان را اينک آماده.

 

مجوييدم نسب، - فرزند رنج و کار؛ گريزان چون شهاب از شب، چو صبح آماده? ديدار.

 

مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش؛ گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش. شما را باده و جامه گوارا و مبارک باد! دلم را در ميان دست مي‌گيرم و مي‌افشارمش در چنگ، - دل، اين جام پر از کينِ پر از خون را؛ دل، اين بي تاب خشم آهنگ...

 

که تا نوشم به نامِ فتح تان در بزم؛ که تا کوبم به جام قلب تان در رزم! که جامِ کينه از سنگ است. به بزم ما و رزم ما، سبو و سنگ را جنگ است.

 

درين پيکار، در اين کار، دل خلقي است درمشتم، اميد مردمي خاموش هم پشتم.

 

کمان کهکشان در دست، کمان داري کمان گيرم. شهاب تيزرو تيرم؛ ستيغ سربلند کوه مأوايم؛ به چشم آفتاب تازه رس جايم. مرا تير است آتش پر؛ مرا باد است فرمان بر.

 

وليکن چاره را امروز زور و پهلواني نيست. رهايي با تن پولاد و نيروي جواني نيست. در اين ميدان، بر اين پيکان هستي سوز سامان ساز، پري از جان ببايد تا فرو ننشيند از پرواز.»

 

پس آن گه سر به سوي آسمان برکرد، به آهنگي دگر گفتار ديگر کرد:

 

«درود، اي واپسين صبح، اي سحر بدرود! که با آرش تو را اين آخرين ديدار خواهد بود. به صبح راستين سوگند! به پنهان آفتاب مهربار پاک بين سوگند! که آرش جان خود در تير خواهد کرد، پس آنگه بي درنگي خواهدش افکند.

 

زمين مي‌داند اين را، آسمان‌ها نيز، که تن بي عيب و جان پاک است. نه نيرنگي به کار من، نه افسوني؛ نه ترسي در سرم، نه در دلم باک است.»

 

درنگ آورد و يک دم شد به لب خاموش. نفس در سينه‌ها بي تاب مي‌زد جوش.

 

«ز پيشم مرگ، نقابي سهمگين بر چهره، مي‌آيد. به هر گام هراس افکن، مرا با ديده? خون بار مي‌پايد. به بال کرکسان گرد سرم پرواز مي‌گيرد، به راهم مي‌نشيند، راه مي‌بندد؛ به رويم سرد مي‌خندد؛ به کوه و دره مي‌ريزد طنين زهرخندش را، و بازش باز مي‌گيرد.

 

دلم از مرگ بي زار است؛ که مرگ اهرمن خو آدمي خوار است. ولي، آن دم که ز اندوهان روانِ زندگي تار است؛ ولي، آن دم که نيکي و بدي را گاه پيکار است؛ فرو رفتن به کام مرگ شيرين است. همان بايسته? آزادگي اين است.

 

هزاران چشم گويا و لب خاموش مرا پيک اميد خويش مي‌داند. هزاران دست لرزان و دل پرجوش گهي مي‌گيردم، گه پيش مي‌راند.

 

پيش مي‌آيم.

دل و جان را به زيورهاي انساني مي‌آرايم. به نيرويي که دارد زندگي در چشم و در لبخند، نقاب از چهره? ترس آفرين مرگ خواهم کند.»

 

نيايش را، دو زانو بر زمين بنهاد. به سوي قله‌ها دستان ز هم بگشاد؛ «برآ، اي آفتاب، اي توشه? امّيد! برآ، اي خوشه? خورشيد! تو جوشان چشمه اي، من تشنه‌اي بي تاب. برآ، سرريز کن، تا جان شود سيراب. چو پا در کام مرگي تندخو دارم، چو در دل جنگ با اهريمني پرخاش جو دارم، به موج روشنايي شست و شو خواهم؛ ز گل برگ تو، اي زرينه گل، من رنگ و بو خواهم.

 

شما، اي قله‌هاي سرکش خاموش، که پيشاني به تندرهاي سهم انگيز مي‌ساييد، که بر ايوان شب داريد چشم انداز رؤيايي، که سيمين پايه‌هاي روز زرين را به روي شانه مي‌کوبيد، که ابر آتشين را در پناه خويش مي‌گيريد؛ غرور و سربلندي هم شما را باد! اميدم را برافرازيد، چو پرچم‌ها که از باد سحرگاهان به سر داريد. غرورم را نگه داريد، به سان آن پلنگاني که در کوه و کمر داريد.»

 

زمين خاموش بود و آسمان خاموش. تو گويي اين جهان را بود با گفتار آرش گوش. به يال کوه‌ها لغزيد کم کم پنجه? خورشيد. هزاران نيزه? زرّين به چشم آسمان پاشيد. نظر افکند آرش سوي شهر، آرام. کودکان بر بام؛ دختران بنشسته بر روزن؛ مادران غمگين کنار در؛ مردها در راه. سرود بي کلامي، با غمي جان کاه، ز چشمان بر همي شد با نسيم صبح دم هم راه. کدامين نغمه مي‌ريزد، کدام آهنگ آيا مي‌تواند ساخت، طنين گام‌هاي استواري را که سوي نيستي مردانه مي‌رفتند؟ طنين گام‌هايي را که آگاهانه مي‌رفتند؟

 

دشمنانش، در سکوتي ريشخند آميز، راه وا کردند. کودکان از بام‌ها او را صدا کردند، مادران او را دعا کردند. پيرمردان چشم گرداندند. دختران، بفشرده گردن بندها در مشت، همرهِ او قدرت عشق و وفا کردند. آرش، امّا همچنان خاموش، از شکاف دامن البرز بالا رفت. وز پي او، پرده‌هاي اشک پي در پي فرود آمد.»

 

بست يک دم چشم هايش را عمو نوروز، خنده بر لب، غرقه در رؤيا. کودکان، با ديدگان خسته و پي جو، در شگفت از پهلواني ها. شعله‌هاي کوره در پرواز، باد در غوغا.

 

شام گاهان،

راه جوياني که مي‌جستند آرش را به روي قله ها، پي گير، بازگرديدند، بي نشان از پيکر آرش، با کمان و ترکشي بي تير. آري، آري، جان خود در تير کرد آرش. کار صدها صد هزاران تيغه? شمشير کرد آرش.

 

تير آرش را سواراني که مي‌راندند بر جيحون، به ديگر نيم روزي از پي آن روز، نشسته بر تناور ساق گردويي فرو ديدند. و آنجا را، از آن پس، مرزِ ايران شهر و توران بازناميدند.

 

آفتاب، در گريز بي شتاب خويش، سال‌ها بر بام دنيا پا کشان سر زد.

 

ماهتاب، بي نصيب از شبروي هايش، همه خاموش، در دل هر کوي و هر برزن، سر به هر ايوان و هر در زد. آفتاب و ماه را درگشت سال‌ها بگذشت. سال‌ها و باز، درتمام پهنه? البرز، وين سراسر قله? مغموم و خاموشي که مي‌بينيد، وندرون دره‌هاي برف آلودي که مي‌دانيد، رهگذرهايي که شب در راه مي‌مانند نام آرش را پياپي در دل کهسار مي‌خوانند، و نياز خويش مي‌خواهند.

 

با دهان سنگ‌هاي کوه آرش مي‌دهد پاسخ. مي کندشان از فراز و از نشيب جاده‌ها آگاه؛ مي دهد اميد، مي نمايد راه.»

 

در برون کلبه مي‌بارد. برف مي‌بارد به روي خار و خاراسنگ. کوه‌ها خاموش، دره‌ها دل تنگ. راه‌ها چشم انتظار کارواني با صداي زنگ...

 

کودکان ديري است در خوابند، در خواب است عمو نوروز. مي گذارم کنده‌اي هيزم در آتش دان. شعله بالا مي‌رود پرسوز...

 

 

 

قطعه اي از شعر آرش کمان گير،

 

برف مي بارد ، برف مي بارد

به روي خار و خارا سنگ

کوه ها خاموش ، درّه ها دلتنگ

راه ها چشم انتظار کارواني با صداي زنگ

 

زندگی نامه کورش کبیر زندگی نامه کوروش کبیر زندگینامه کوروش کبیر هیدروپونیک وصیت نامه داریوش هخامنشی کورش هخامنشی کورش کبیر وصیت نامه داریوش شاه سال تولد حمورابی كشت هيدروپونيك گفتار کورش کبیر مراسم روز کوروش نقشه ایران زندگی کوروش زندگینامه کوروش هخامنشی powered korosh kabir koroshkabir بزرگداشت کورش بزرگ در اسرائیل تاريخچه هخامنشيان جان روان فروهر زندگی نامه کورش فال  niksalehi  فال امروز  نیک صالحی فال حافظ www.niksalehi.com  نيك صالحي  niksalehi.com  فال روزانه  بازتاب هدیه تهرانی فال هفته  نیکی کریمی  مهناز افشار  طالع بيني  طالع بینی  ازدواج  عكس مدل لباس فال قهوه بهنوش بختياري فال روز علی دایی اس ام اس کراک پزشک دهکده زنگ موبایل فال ماه لباس عروس فال ورق عکس دختر نيك طلاق زنان عکس سرگرمی استخاره حافظ ازدواج موقت احمدي نژاد حیوانات هانیه توسلی سرگرمي قران عکسها nik salehi  عکس حیوانات yangom  ابرو مهبل روانشناسی تصاویر دختران ایرانی گوشی موبایل عکس های خنده دار بهنوش عکس هدیه تهرانی عکسهای زیبا آمیزش عکس خنده دار نیکول کیدمن مد لباس زیبا زایمان سلامت زیبا بروفه حضرت محمد بازیگر انواع فال بنيامين ایدز عروسی فرزاد حسني شهادت آب نوکیا n95 سینما بوس کلیپ برای موبایل فال چوب نيک صالحي روانشناسی رنگها  جنیفر لوپز اس ام اس روز هانيه توسلي عکس مهناز افشار فال قران جنیفرلوپز آلت عکسهای خنده دار عکس بچه موزیک موبایل www.niksalehi  سایت نیک صالحی مسيج mss  نیک مدار صفر درجه عکس زیبا مدل لباس زنانه شاهنامه فردوسی زندگینامه فردوسی حضرت فردوسی زرتشت اوستا اشو اشوزرتشت زندگی نامه آرش کمانگیر آرش کمان گیر فردوسی شاهنامه ایران فوتبال عید نوروز جمشید تختجمشید بهرام گور وزیر خیانت خلیج همیشه فارس پارس دریای مازندران خزر گیلان کاسپین حقوق رضا شاه رضاشاه پهلوی محمدرضا محمد رضا شاه مصدق برترین پادشاه زندگی نامه شاهان طاهر طاهریان ذوالیمین سیاوش اوستا حسن عباسی خدا را در خواب دیدم زار زار گریه می کرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 9:4  توسط ایران کهن تر از تاریخ  |